وای زمستانی قبل از طلوع خورشید سال 1341 بروجن سردتر از آن بود که بتوان تحمل کرد لیکن چاره ای نبود. مسافرها در کاراژ اتورخش منتظر بودند تا ماشین از راه رسیده و به مقصد لردگان حرکت نمایند. اصغر آقا از زیر کرسی گرم خانه خودشو جمع و جور کرد مطابق همیشه رفت تو حیاط وضو بگیره ولی آبها یخ زده بود برای همین سراغ بیست لیتری انباری رفت و وضو گرفت و نمازشو خوند و یه سیگار همای پایه بلند روشن کرد و آماده ی رفتن شد. همسرش مثل همیشه مقداری نون و پنیر تو یه دستمال پیچید و بهش داد. اصغر آقا دستش رو به طرف دستگیره ی درب دراز کرد ولی هر کاری کرد درب خانه یخ زده بود ، همسرش مقداری آب گرم بهش داد تا به قفل درب ریخته و درب را باز نماید. فاصله ی بین ماشین و خانه زیاد نبود و به علت این که شب گذشته در زیر موتور ماشین پیک نیکی روشن بود کامیون به راحتی روشن شد. صدای سلو کار کردن کامیون چهارتنی پیکاپ و لرزش شیشه های منازل اطراف ، سکوت فضا را شکست. بعد از مدتی حدود 10 دقیقه ماشین را به طرف خانه ی راننده ی دیگه ی ماشین حرکت داد. به محض رسیدن به خانه ی راننده ی ماشین وی از درب خانه بیرون آمده و با هم به طرف گاراژ رفتند. توی گاراژ 10 نفر مرد که غالباً مغازه دار بودند با مقداری اسباب و اثاثیه منتظر بوده و اطراف یه کپه آتیش دوره گرفته بودند و تا ماشین را دیدند سریع به طرفش آمدند. ماشین متوقف شد و نردبانی در کنار آن قرار داده شد و مسافرها سوار شدند 8 نفر عقب ماشین با همه ی وسایلهاشون و دو نفر هم جلو. اصغر آقا هم جهت جلوگیری از سرما بر روی ماشین چادر کشید و درب عقب کامیون رو محکم کرد. راننده ی دوم پشت فرمان ماشین نشست و حرکت کردند. حدود یکساعت از حرکت آن ها گذشته بود و خورشید هنوز طلوع نکرده بود هوا چنان سرد بود که اصغر آقا مجبور بود هر از چند گاهی اقدام به تمیز نمودن شیشه های ماشین نماید. هیچ ماشینی هم در آن مسیر تردد نمی نمود. جاده ی پر پیچ و خم بروجن به لردگان و سربالایی ها و سرازیری های تند جاده باعث شده بود راننده مدام اقدام به ترمز زدن نماید. در همین لحظه به گردنه ی معروف کره بس رسیدند. برف شب قبل هم باعث یخبندان آسفالت جاده شده بود. صاحب ماشین با یه دنده معکوس سرعت ماشین رو کم کرد تا ماشین با قدرت بیشتری حرکت نماید. ماشین به وسط های گردنه رسیده بود که ناگهان به علت تمام شدن گازوئیل خاموش کرد. ماشین کم کم به طرف عقب حرکت کرد.راننده هم با هر دو پا بر روی پدال ترمز فشار می داد ولی هر چه بیشتر بر پدال فشار می داد فایده نداشت و ماشین حرکتش را رو به عقب ادامه می داد ترمزهای بیش از حد از یک طرف ، خالی شدن باد ماشین از طرف دیگر ، خاموش شدن ماشین و یخبندان جاده همه دست به دست هم می دادند تا اتفاقی بد رغم بخورد و کامیون هر لحظه به دره ی کنار گردنه نزدیک تر می شد. در همین لحظه راننده فریاد زد اصغر بپر پایین یه سنگ بزار پشت تایر ماشین. اصغر هم علی رغم قد کوتاه خود با چابکی هر چه تمام تر پرید پایین و به طرف حاشیه ی جاده دوید هر چه نگاه کرد سنگی را پیدا ننمود. در همین لحظه چشمش به چند تکه سنگ آنطرف جاده افتاد سریع خودش را به آن طرف جاده رسانید و همین که دستش را دراز نمود تا سنگ را بردارد به علت شدت سرما دستش به سنگ چسبید. هر چه زور زد دید فایده ندارد رفت سراغ سنگ بعدی فایده نداشت و همین که به طرف سایر سنگ های کنار جاده می رفت نگاهش به کامیون بود. فاصله ی زیادی بین ماشین و دره نبود و معلوم نبود بتواند سنگ دیگری پیدا نماید در یک لحظه یاد آدمای عقب کامیون افتاد و فکری به ذهنش خطور نمود. صاحب و دره نبود و راننده هم داد می زد اصغر زود باش ماشین رفت. در همین حال بود که راننده با صدای اصغر که گفت تموم شد بیا پایین دید ماشین به طور معجزه آسایی در کنار دره متوقف شده ولی اصغر نیست. دستی ماشین را کشید و پایین آمد و با تعجب صحنه ای را دید که تا آخر عمر از یاد نبرد. اصغر پای خود را با گیوه تا ساق پا زیر تایر عقب کامیون قرار داده بود تا ماشین به دره سقوط نکند. با کمک مسافرین چند عدد سنگ را از کوه های اطراف پیدا نموده و زیر تایر ماشین گذاشته و اصغر را از زیر کامیون بیرون آورند. علی رغم این که استخوان پایش مو برداشته بود و رنگ به رخسار نداشت لبخند ملیحی بر روی لب آورد یکی از مسافرها با لهجه لری گفت ای کینه آقای رارنده؟ صاحب ماشین پاسخ داد شیر اصغر. بعد از این که اصغر را از زیر کامیون درآوردند گفتند که مشکلی نداری گفت نه پس از برگشت از لردگان با این که ضعف زیادی نموده بود و پول کافی برای خرید غذا نداشت رفت سراغ صاحب ماشین که حقوق را زودتر بگیرد صاحب ماشین در بین جمعی از راننده های بروجنی نشسته بود همین که اصغر را دیدند همه یکصدا گفتند از امروز شما شیر اصغری و از کاری که کرده بود تعریف می کردند شیر اصغر تا این وضعیت رو دید از گفتن درخواستش شرم کرد و برگشت خونه همسرش که دید شیر اصغر رنگ به رخسار نداره براش یک استکان چایی برد ولی شیر اصغر هر چه بدنش سردتر می شد پایش بیشتر درد می گرفت آخر عاقبت هم با کمی دنبه و روغن پایش را بستند و تنها یادگار آن زمان برای او شد یک استخوان برآمده و برای بروجنی ها یک شیراصغر.
بیوگرافی حاج اصغر عزیزی (شیر اصغر) پدر شهیدان یدالله و روح الله عزیزی
برادران شهید ...
ما را در سایت برادران شهید دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 201